<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://alip.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">رنگارنگ</title>
	<link href="http://alip.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Sun, 20 May 2012 06:13:56 GMT</updated>
	<author><name>علي   پورمحمود</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/269/%d9%84%d8%b7%d9%8a%d9%81%d9%87/</id>
<updated>Wed, 11 Apr 2012 15:21:00 GMT</updated>
<title type="text">لطيفه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;نگرش ژاپني ها و ما به كار &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;ژاپني ها:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر يك نفر مي تواند كاري را انجام دهد، تو هم مي تواني آن را انجام دهي.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر هيچ كس نمي تواند كاري را انجام دهد، تو بايد آن را انجام دهي.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;ايراني ها:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر كسي مي تواند كاري را انجام دهد، اجازه بده آن را انجام دهد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر كسي نمي تواند كاري را انجام دهد، چرا ما وقتمان را براي آن تلف كنيم؟!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع :&amp;nbsp; راهکار مديريت&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/269/%d9%84%d8%b7%d9%8a%d9%81%d9%87/" title="لطيفه" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/268/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d8%af%d9%8a%d8%b1%d9%8a%d8%aa%d9%8a/</id>
<updated>Sun, 25 Mar 2012 11:48:00 GMT</updated>
<title type="text">مهارتهاي مديريتي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;پنج راه براي جلوگيري از خستگي&amp;zwnj; کارمندان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;margin-left: 6px; margin-right: 6px;&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma; color: #003366; font-size: 9pt;&quot;&gt;هوا طي چند ماه آينده رفته&amp;zwnj;رفته گرم خواهد شد. تابستان در راه است. بهار نيز در بسياري از مناطق، فصلي گرم محسوب مي&amp;zwnj;شود. آيا فکري براي گرماي هوا کرده&amp;zwnj;ايد؟ حتما به تجربه مي&amp;zwnj;دانيد که گرماي هوا تأثير زيادي روي کارکرد کارمندان شما خواهد گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;margin-left: 6px; margin-right: 6px;&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;گرما و سرماي زياد باعث کاهش نيروي کار مي&amp;zwnj;شوند. اين کاهش روي کليت شرکت شما نيز تأثير به&amp;zwnj;سزايي مي&amp;zwnj;گذارد. پس بايد به دنبال راه&amp;zwnj;هايي براي جلوگيري از آن باشيد. کمبود امکانات مناسب سرمايشي و گرمايشي در بسياري از شرکت&amp;zwnj;هاي کوچک خطري جدي براي آنها به حساب مي&amp;zwnj;آيد. ما شرکتي را موفق مي&amp;zwnj;دانيم که بيش از همه به فکر نيرو و توان&amp;zwnj; کارمندان خودش باشد. کاهش توانايي&amp;zwnj;هاي آنها تاثيري مستقيم بر رشد و توسعه&amp;zwnj; شرکت مي&amp;zwnj;گذارد. پس بايد به فکر&amp;zwnj; خستگي&amp;zwnj; فيزيکي کارمندان&amp;zwnj;تان باشيد. البته يادتان نرود که اين خستگي&amp;zwnj;هاي فيزيکي به خستگي&amp;zwnj;هاي روحي نيز منجر مي&amp;zwnj;شوند. پس يک مدير شايسته بايد بتواند در زمينه&amp;zwnj; روحي و رواني نيز مديريت خوبي داشته باشد. درجه&amp;zwnj; حرارت هوا گاهي آن قدر گرم مي&amp;zwnj;شود که طاقت بسياري از کارمندان سر مي&amp;zwnj;رود. شايد آنها حتي ديگر حوصله&amp;zwnj; انتقادهاي سالم و صحيح را هم نداشته باشند. همه&amp;zwnj; کارمندان شما نيز يک روحيه&amp;zwnj; مشخص ندارند. افراد مختلفي در شرکت شما کار مي&amp;zwnj;کنند و شما به عنوان مدير بايد با همه&amp;zwnj;شان سر و کار داشته باشيد. پس اولا بايد گفت که تغييرات هوا مساله&amp;zwnj; جدي براي هر شرکت است. امروزه شرکت&amp;zwnj;هاي موفق رويکردهاي خود را با تغييرات&amp;zwnj; فصلي نيز هماهنگ مي&amp;zwnj;کنند. اما در واقع نبايد فقط به گرما يا سرماي شديد هوا فکر کنيد. توانايي&amp;zwnj;هاي فيزيکي کارمندان شما يک بخش از ماجرا است. بخش ديگر آن به توانايي&amp;zwnj;هاي روحي آنها مربوط مي&amp;zwnj;شود. در نظر بگيريد که شما همواره بايد با کارمندان&amp;zwnj;تان سر و کار داشته باشيد. آيا توانايي&amp;zwnj;هاي روحي و رواني آنها را مي&amp;zwnj;شناسيد؟ آيا براي شما فقط تجربه و مهارت مساله است؟ ما در اينجا پنج راه براي جلوگيري از خستگي&amp;zwnj; فيزيکي و روحي کارمندان شما ارائه مي&amp;zwnj;دهيم.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;(1) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;هر کارمندي دوست دارد بر کار خودش کنترل کامل داشته باشد. او دوست دارد زمام امور خودش را در دستانش داشته باشد. او حتما پذيراي انتقادات مديران بالارتبه هست، اما بايد مسائل روحي را هم مد نظر قرار داد. ما معتقد هستيم که بهتر است استقلال کاري کارمندان حفظ شود. در اين صورت، آنها آرامش بيشتري خواهند داشت. هرچه بيشتر به کار کارمندان&amp;zwnj;تان سرک بکشيد، آنها نيز زودتر عصبي و خسته خواهند شد. البته شما حق داريد که به عنوان مدير در جريان امور باشيد. اما آنها دوست دارند خودشان کارشان را انجام دهند. سعي کنيد آنها را با نتايج کارشان قضاوت کنيد. کمتر در امورات&amp;zwnj;شان مداخله کنيد تا روحيه&amp;zwnj;شان را از دست ندهند. در فصل داغ تابستان خستگي فيزيکي آنها نيز افزايش مي&amp;zwnj;يابد و هر انتقادي مي&amp;zwnj;تواند اين خستگي را تشديد کند.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;(2) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;پيش از اينکه کارمندي را استخدام يا اخراج کنيد، بايد به فکر&amp;zwnj; مساله&amp;zwnj; خستگي او باشيد. وقتي مي&amp;zwnj;خواهيد کسي را استخدام کنيد ابتدا بايد به کارنامه&amp;zwnj;اش در زمينه&amp;zwnj; &lt;br /&gt;کسب&amp;zwnj;وکار نگاهي بيندازيد. اما اين کار ابدا کافي نيست. مهارت&amp;zwnj;ها و تجارب او اهميت بسيار زيادي دارند. اما بايد يادتان باشد که شخصيت او نيز مساله&amp;zwnj;&amp;zwnj; مهمي است. به باور ما، شخصيت کارمندان و توانايي&amp;zwnj;هاي روحي&amp;zwnj;شان بخش اصلي در استخدام يا حتي اخراج او محسوب مي&amp;zwnj;شود. شايد کسي که استخدام مي&amp;zwnj;کنيد تجارب و مهارت&amp;zwnj;هاي زيادي داشته باشد. اما چه بسا همين فرد توانايي&amp;zwnj;هاي فيزيکي خوبي نداشته باشد. مطمئنا در شرايط سخت کار (همچون گرماي شديد تابستان) به او نيز سخت خواهد گذشت. نتيجه&amp;zwnj; استخدام چنين فردي ضرر به کل شرکت است. پس بهتر است به توانايي&amp;zwnj;هاي فيزيکي و روحي يک فرد پيش از استخدام يا اخراج وي خوب فکر کنيد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;(3) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;هر کارمند دو زندگي دارد. يک زندگي او به صورت شخصي است و زندگي ديگر او جنبه&amp;zwnj;اي کاري دارد. شما نبايد به کارمندتان فقط به عنوان نيروي کار نگاه کنيد. اگر يک کارمند شرايط روحي خوبي در زندگي شخصي&amp;zwnj;اش نداشته باشد، براي شما نيز خوب کار نخواهد کرد. براي همين بهتر است با کارمندان&amp;zwnj;تان تا حد ممکن صميمي باشيد. بايد بتوانيد روابطي سالم و منطقي با آنها برقرار کنيد. حتي در صورت لزوم بايد از آنها بخواهيد تا درباره&amp;zwnj; اوضاع و احوال&amp;zwnj; زندگي&amp;zwnj;شان با شما درد دل کنند. به اين ترتيب، شما مي&amp;zwnj;توانيد به آنها کمک کنيد و اين کمک انرژي زيادي به آنها مي&amp;zwnj;دهد. شما بايد به کارمندتان اطمينان دهيد که سلامت و آرامش او در زندگي&amp;zwnj; شخصي&amp;zwnj;اش هدف اول شماست. کارمند شما بايد به شما به چشم يک دوست و همدل نگاه کند و نه يک مدير سخت&amp;zwnj;گير. در اين صورت، شما مي&amp;zwnj;توانيد بخشي از فشارهاي روحي و فيزيکي او را کم کنيد. او نيز به نوبه&amp;zwnj; خودش خواهد توانست تمام تلاش&amp;zwnj;اش را براي شرکت به خرج دهد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;(4) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;همواره به انتظارات خودتان از کارمندان&amp;zwnj;تان خوب فکر کنيد. نبايد از هر کارمندي يک انتظار ثابت و مشخص داشت. شايد يکي از کارمندان شما اهل&amp;zwnj; معاشرت نباشد. شايد کارمند&amp;zwnj; ديگري خيلي زود عصبي شود. شايد يکي ديگر از کارمندان شما توانايي&amp;zwnj;هاي فيزيکي کمي داشته باشد. و چه بسا يکي ديگر از کارمندان ماهر و خوش&amp;zwnj;ذوق شما در زمستان نتواند به خوبي پاييز کار کند. از هر کارمند به اندازه&amp;zwnj; توانايي&amp;zwnj;هاي روحي و فيزيکي&amp;zwnj;اش کار بخواهيد. در اين صورت، آنها نيز به خوبي مي&amp;zwnj;فهمند که بايد دقيقاً چه کاري را براي شرکت انجام دهند. آنها بايد مسووليتي را در شرکت برعهده بگيرند که از آن لذت مي&amp;zwnj;برند. پس بهتر است قبل از طرح&amp;zwnj; انتظارات&amp;zwnj;تان با آنها هم مشورت کنيد. حرف&amp;zwnj;هاي آنها و علايق&amp;zwnj;شان را خوب بشنويد و سپس ايده&amp;zwnj;هايتان را به آنها منتقل کنيد. سعي کنيد يک مشاور خوب براي فعاليت&amp;zwnj;هاي آنها باشيد و شرايط&amp;zwnj; روحي و رواني&amp;zwnj;شان را خوب درک کنيد. هرگز فراموش نکنيد که يک مدير موفق بايد يک روانشناس موفق نيز باشد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;(5) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;سعي کنيد ارتباط&amp;zwnj;هاي مناسبي بين اعضاي شرکت برقرار کنيد. شما بايد بتوانيد اعضاي شرکت را به همديگر نزديک کنيد. يک مدير ترسناک و سخت&amp;zwnj;گير هرگز نمي&amp;zwnj;تواند روحيه&amp;zwnj; همکاري را ميان&amp;zwnj; کارمندان&amp;zwnj;اش گسترش دهد. کارمندان بايد حس کنند که مي&amp;zwnj;توانند به شما اطمينان و اعتماد کنند. بهتر است با روحيه&amp;zwnj;اي شادمان همواره به جمع کارمندان&amp;zwnj;تان بپيونديد و آنها را به همديگر نزديک کنيد. بايد به آنها نشان دهيد که هدف شما نزديکي همه&amp;zwnj; اعضاي يک شرکت به همديگر است. آخرين پيشنهاد ما اين است که يک شرکت خوب بايد به يک خانواده&amp;zwnj; خوب بدل شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #003366;&quot;&gt;نويسنده: ريوا لسونسکي&lt;br /&gt;مترجم: سيمين راد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;منبع : روزنامه دنياي اقتصاد
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/268/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d8%af%d9%8a%d8%b1%d9%8a%d8%aa%d9%8a/" title="مهارتهاي مديريتي" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/267/%d9%84%d8%b7%d9%8a%d9%81%d9%87/</id>
<updated>Sun, 13 Nov 2011 16:42:00 GMT</updated>
<title type="text">لطيفه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پر رو بازي كلاغ و خرس&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;متن لطيفه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
&lt;p&gt;يه كلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن كلاغه سفارش چايي ميده چايي رو كه ميارن يه كميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهموندار ميگه: &amp;laquo;چرا اين كارو كردي؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;كلاغه ميگه: &amp;laquo;دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند دقيقه ميگذره باز كلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه كميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهموندار ميگه: &amp;laquo;چرا اين كارو كردي؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;كلاغه بازم ميگه: &amp;laquo;دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از چند دقيقه كلاغه چرتش ميگيره. خرسه كه اينو ميبينه به سرش ميزنه كه اونم يه خورده تفريح كنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهموندارو صدا ميكنه ميگه يه قهوه براش بيارن. قهوه رو كه ميارن يه كميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار. مهموندار ميگه: &amp;laquo;چرا اين كارو كردي؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خرسه ميگه: &amp;laquo;دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اينو كه ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و كشون كشون تا دم در هواپيما ميبرن كه بندازنش بيرون. خرسه كه اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميكنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;كلاغه كه بيدار شده بوده بهش ميگه: &amp;laquo;آخه خرس گنده تو كه بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;شرح لطيفه:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;قبل از تقليد از ديگران، منابع، دانش، توانايي و نقاط قوت و ضعف سازمان خود را به دقت ارزيابي كنيد.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;منبع: راهکار مديريت&lt;/p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/267/%d9%84%d8%b7%d9%8a%d9%81%d9%87/" title="لطيفه" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/266/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/</id>
<updated>Mon, 29 Aug 2011 09:35:00 GMT</updated>
<title type="text">حكايت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;شتر كنجكاو&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;متن حكايت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بچه شتر: چند تا سوال برام پيش آمده است. ميتونم ازت بپرسم مادر؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شتر مادر: حتماً عزيزم. چيزي ناراحتت كرده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه شتر: چرا ما كوهان داريم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شتر مادر: خوب پسرم. ما حيوانات صحرا هستيم. در كوهان آب و غذا ذخيره ميكنيم تا در صحرا كه چيزي پيدا نميشود بتوانيم دوام بياوريم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه شتر: چرا پاهاي ما دراز و كف پاي ما گرد است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شتر مادر: پسرم. قاعدتاً براي راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن اين مدل پا را داريم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه شتر: چرا مژه هاي بلند و ضخيم داريم؟ بعضي وقتها جلوي ديد من را ميگيرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شتر مادر: پسرم. اين مژه&amp;zwnj; هاي بلند و ضخيم يك نوع پوشش حفاظتي است كه چشمهاي ما را در مقابل باد و شنهاي بيابان محافظت ميكنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه شتر: فهميدم. پس كوهان براي ذخيره كردن آب است براي زماني كه ما در بيابان هستيم. پاهايمان براي راه رفتن در بيابان است و مژه هايمان هم براي محافظت چشمهايمان در برابر باد و شنهاي بيابان است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه شتر: فقط يك سوال ديگر دارم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شتر مادر: بپرس عزيزم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه شتر: پس ما در اين باغ وحش چه غلطي ميكنيم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهارتها، علوم، توانائيهاو تجارب فقط زماني مثمر ثمر است كه شما در جايگاه واقعي و درست خود باشيد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان شما در كجا قرار داريد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;شرح حكايت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;توانمنديها ، مهارتها ، تحصيلات ، تجربيات و استعدادهاي انسان نقش بسيار مهمي را در پيشرفت و ارتقاء شغلي وزندگي او دارد. به عبارت ديگر موارد ذكر شده پتانسيل لازم جهت حركت و رشد را فراهم مي نمايد. ليكن اين حركت نياز مند بستر و مسير مناسب نيز مي باشد. چنانچه فرد در محل مناسب ، مكان مناسب و زمان مناسب قرار گيرد مي توان انتظار داشت كه تمامي پتانسيل وجودي وي در جهت رشد و تعالي شغلي ، شخصيتي ، اجتماعي و... بكارگرفته شود. بديهي است در صورت محقق نشدن شرايط ذكر شده امكان رشد و شكوفائي كامل انسان بسيار كم مي گردد. يكي از وظايف بسيار مهم مديران و رهبران شناسائي استعدادهاي كاركنان و فراهم آوردن شرايط رشد و پرورش و بكارگيري آنها در سازمان ودر جهت اهداف سازمان مي باشد. انسانها هر يك معدني از طلا و نقره هستند كه مي بايستي ابتدا كشف و شناسائي شده و سپس با صرف هزينه به بهترين شكلي به تعالي رسانده شوند و همچون نگيني بدرخشند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;منبع&amp;nbsp; :&amp;nbsp; راهکار مديريت&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/266/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/" title="حكايت" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/265/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/</id>
<updated>Tue, 19 Jul 2011 08:39:00 GMT</updated>
<title type="text">حكايت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;الاغ پير فرصت طلب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;متن حكايت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي توي يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زود تر بميرد و زياد زجر نكشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاكها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;شرح حكايت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم. اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الاغ در روبرو شدن با يك مشكل (زنده به گور شدن)، به شكل ظاهري آن كه تهديد بود توجه نكرد بلكه با رويكرد متفاوت جنبه فرصت آن را يافت و از آن بهره برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;منبع : راهكار مديريت&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/265/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/" title="حكايت" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/264/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/</id>
<updated>Wed, 29 Jun 2011 17:44:00 GMT</updated>
<title type="text">حكايت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;h2&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;تغيير شكل جمله&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;متن حكايت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روزي مرد كوري روي پله&amp;zwnj;هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي&amp;zwnj;شد: &quot;من كور هستم لطفا كمك كنيد.&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزنامه&amp;zwnj;نگار خلاقي از كنار او مي&amp;zwnj;گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عصر آن روز، روزنامه&amp;zwnj;نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزنامه نگار جواب داد: &quot;چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم&quot; و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده مي&amp;zwnj;شد: &quot;امروز بهار است، ولي من نمي&amp;zwnj;توانم آن را ببينم.&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;شرح حكايت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وقتي كارتان را نمي&amp;zwnj;توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع : راهكارمديريت&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/264/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/" title="حكايت" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/263/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/</id>
<updated>Thu, 21 Apr 2011 16:30:00 GMT</updated>
<title type="text">حكايت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;h2&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;خدمات پس از فروش&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;متن حكايت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;فردي در حال ورشكستگي بود. مغازه گز و سوهان&amp;zwnj;فروشي در كنار جاده بين&amp;zwnj;شهري داشت. شب عيد پارچه بزرگي به در مغازه زد. نوشته بود گز و سوهان با 4 ماه خدمات پس از فروش. مشتريان زيادي براي پرسش در مورد خدمات پس از فروش گز و سوهان به اين مغازه مراجعه كردند و او با فروش بالا از ورشكستگي نجات يافت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع : روزنامه همشهري&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/263/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/" title="حكايت" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/262/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/</id>
<updated>Mon, 07 Mar 2011 14:02:00 GMT</updated>
<title type="text">حكايت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;بازي صندلي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;متن حكايت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;در مهد كودك هاي ايران 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلي و ادامه بازي تا يك بچه باقي بمونه. بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روي صندلي بشينن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مهد كودكهاي ژاپن 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكي روي صندلي جا نشه همه باختين. لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميكنن و همديگر رو طوري بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روي 8 صندلي، بعد 10 نفر روي 7 صندلي و همينطور تا آخر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;شرح حكايت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;با اين بازي ما از بچگي به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كي بايد به فكر خودش باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اين بازي اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلي و كمك به همديگر و كار تيمي رو ياد ميدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع : راهكار مديريت&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/262/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/" title="حكايت" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:alip.ParsiBlog.com/Posts/261/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/</id>
<updated>Sun, 09 Jan 2011 13:54:00 GMT</updated>
<title type="text">حكايت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;ناسا و مشكل خودكار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;متن حكايت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;هنگامي &amp;zwnj;كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون &amp;zwnj;جاذبه كار نمي&amp;zwnj;كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي&amp;zwnj;يابد و روي سطح كاغذ نمي&amp;zwnj;ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب&amp;zwnj;كردند. تحقيقات بيش&amp;zwnj;از يك دهه طول&amp;zwnj;كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي&amp;zwnj;نوشت، زير آب كار مي&amp;zwnj;كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي&amp;zwnj;نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه&amp;zwnj; سانتيگراد كار مي&amp;zwnj;كرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #00ffff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;روس&amp;zwnj;ها راه&amp;zwnj;حل ساده&amp;zwnj;تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;شرح حكايت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا) يا تمركز روي راه&amp;zwnj;حل(نوشتن در فضا با خودكار).&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;منبع : راهكارمديريت&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://alip.ParsiBlog.com/Posts/261/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9%8a%d8%aa/" title="حكايت" type="text/html" />
<author><name>علي   پورمحمود</name></author>
</entry>

</feed>
